X
تبلیغات
گفت و شنود
گفت و شنود
هر کس انسانی را احیاء کند گویا همه انسانها را احیاء کرده است (سوره مائده، آیه 32)

محل استقرار ما در واقع خط الرأس جغرافیایی تپه بود و هجمه تیرهای دشمن اجازه سر بلند کردن را نمی­داد. آقا محسن روی برفها غلط می خورد و داد می زد و می گفت شلیک کنید، شلیک کنید. چند نفر هم با این تهییج بلند شدند و تیر اندازی کردند ، اما گلوله­ای هم نوش جان کردند. محمد رستم لو (از خوی)، داود پناهی و داود محمدی از آن جمله بودند. من و کریم هم به ندای آقا محسن جواب دادیم. کریم حسن پور بی­سیم چی حمید ذاکری بود که مجروح شد و فرستادیمش عقب ، کریم شد بی­سیم چی محسن رنجی. یک مرتبه کریم داد زد «آخ دَده وای منی ووردولار» و افتاد زمین. توی همین اثنا رو به آقا محسن کرد و گفت منو زدند چکار کنم. آقامحسن گفت می خواستی چکار کنی دراز بکش اشهدت را بگو. همانجا خاطرات کربلای 5 برای من تداعی شد وقتی که تیر به سرم خورد، همین آقا محسن می­گفت دراز کش­اش کنید تا راحت جان دهد!

حالا همین حرف را به کریم گفت و کریم هم دراز کشید و شروع کرد با صدای بلند به شهادتین گفتن و ذکر لا اله الا الله . کریم وقتی می خواست حرفی بزند کلی از دست هایش کمک می گرفت و ساده ترین کلمات را با دست هایش همراهی می کرد. با کریم در ارتفاعات دوپازا در نصر 7 صیغه اخوت خوانده بودیم. از سال 64 هم در تربیت معلم شهید رجایی ارومیه با هم بودیم . حالا هم تیر به پشت کتف راست­اش خورده بود و هنوز بی­سیم روی دوشش بود. بادست چپ حرف هایش را همراهی کرد و آقا محسن را چند بار صدا زد و آقا محسن گفت چی می گی؟ کریم گفت آقا محسن من شهید نمی شم چکار کنم؟ آقا محسن داد زد: خب پاشو برو عقب . کریم توی آن هیر و ویر گیر داده بود که این گوشی بی­سیم را از جیب بادگیر دربیاور به دردتان می خورد. گفتم ول کن بی­سیم به چه دردمان می خورد خودت را به عقب برسان راهی را هم نشانش دادم تا از تیر رس دشمن دور باشد و به قول معروف گفتم از خط الرأس نظامی برو . اما کریم بر عکس حرف های من رفت . این مسیر یک کیلومتری را به نظاره­اش نشستم و احساس می کردم هر لحظه شاید تیری بخورد، ولی آن گونه نشد. بعدها که از بیمارستان مرخص شده بود می­گفت می خواستم این مسیر را بروم تا ببینم آیا حمید ذاکری که مجروح شده بود و داشت به عقب می رفت علی پوریان را که دوست صمیمی اش بود را هم با خود برده یا نه؟ که دیدم در کنار هم افتاده و شهید شده بودند.

کم کم آمار شهدا زیاد شد. داود پناهی و داود محمدی از بچه های اردبیل همانجا شهید شدند. عراقی ها داشتند ما را دور می زدند که مجبور به عقب نشینی شدیم و چند مجروح و شهیدمان آنجا ماند. از جمله یوسف اصلانی و یونس حسنی که داشت آرپی­جی  می زد شهید شدند. توی برگشت وقتی از منطقه خطر دور شدیم جنازه محسن چایلو که از بچه های خوی بود را دیدم که در اثر سرما بعد از شهادت دست هایش را لای پاهایش گذاشته و شهید شده بود. رسیدیم به آنجایی که شب سعید خیرآبادی آنجا شهید شده بود. تبسم روی لب هایش خشکیده بود و آدم احساس می کرد به خواب رفته آن گونه که می خواستم بیدارش کنم. دل سیر گریه کردم و با جنازه اش خداحافظی کردم. یک نفر بر پی ام پی در حال نزدیک شدن بود که نگهداشتیم و شهدایی که در دسترس بودند را انتقال دادیم. سعید را هم داخل نفر بر گذاشتیم. اما خیلی ها ماندند از جمله علیرضا امامی، محمد رستم­لو، حمید ذاکری، علی پوریان، علی امانی ، مهدی لندرودی و... هم در بالای تپه ماندند و سالهای طولانی پس از جنگ تکه های استخوان و لباسشان به دست خانواده هایشان رسید. البته مهدی لندرودی اسیر شده بود که بعدها آزاد شد .حالا هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

خاطراتی از عملیات بیت المقدس ۲ به نقل از برادرم حسن پورولی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1392/01/19 توسط هاتف |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر